|
شنبه 21 اسفند 1389برچسب:, :: 9:34 :: نويسنده : غزاله
سکوت نیمه شب مرا به فکر کردن وا میدارد.بی خوابی و نیاز به شنیدن
صدایت،اما افسوس که نمیتوانم صدای شیرین و دلنوازت را بشنوم. چقدر سکوت شب بد است.از تاریکی بیزارم. و از تنهایی هم.ای کاش «تو»
در کنارم بودی،چه آرزوی محالی! دلم میخواهد وقتی چشمانم را میبندم،فقط خواب «تو» را ببینم. آرزوی
همیشگی من! اما «تو»آنقدر نامهربانی که حتی در خواب هم به سراغم
نمی آیی! من از شب شاکیم ای یار...
نظرات شما عزیزان:
غزاله جان
مهربان من دعا میکنم که هیچوقت جز به شوق چشم های زیبایت غرق اشک نشود دعا میکنم که هرگز دستهای پر مهرت تنها نماند دعا میکنم که قلب عزیزت همیشه غرق در شادی باشد و دعا میکنم بهترین ها تا ابد از آن تو باشد ...
پدرم
وقتی میشی نیاز من اگه نباشی پیش من اشکای چشمامو ببین که می ریزه به پای تو بازم بی قرارم و دلواپس نگاه تو تموم هستی منی کاشکی همیشه پیشم بمونی ... ![]()
![]() |